تبليغاتX
شعر و ادبیات
مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی بر دلم باریدی ای افسوس بر سر گورم نباریدی.

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
در دلم باریدی … ای افسوس
بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزید
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ، ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ، از عشق هم خسته

غنچه ی شوق تو هم خشکید
شعر ، ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب دردآلود
جان من بیدار شد ، بیدار

بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من ، نقش خوابی بود

ای خدا … بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را ؟

دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دیغا ، درجنوب ! افسرد

بعد از او دیگر چه می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم؟
اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 1:43  توسط اهورا  | 

چه سجد مگر تو به خود مي كني به سجد مبر

به پهن دريا ديدي كه مردم چالاك برآورند ز اعماق آب تيره دودر

به قصه نيز شنيدي كه رفت و در ظلمات كنار چشمه جاويد جست

اسكندر

همين ترانه شنوفتي كه حق و جاه كسان نمي دهندكسان را به

تخت و درد سر

نه سعد سلمانم من كه ناله بردارم كه پستي آمد ازين بركشيده با

من بر

چوگاه رفعتم از رفعتي نصيب نبودكنون چه مويه ام كه افتادم به

پست اندر در

مرا حكايت پيرار و پارس پنداري ز ياد رفته كه با ما نه خشك بود و نه

تر

نه جخ شباهتمان با درخت باروري كه يك بدانسال افتادست ثمر

ديگر

كه ساليان دراز است كين حكايت فخر حكايتيست كه تكرار ميشود

به كنر

نه فخر،باش بگويم چيست تا داني

رقيق مايع درختي كه مي شكوفت بر

درآن وقاحت شورآبه كز خجالت آب به تندبادي بر خاك تن زند آذر

تو هم به پرده مايي پدر

مگردان راه مكن نواي غريبانه سربه زيروزبر

چت اوفتاده كه مي ترسي ار گشايي چشم،تورا مس آيد روياي پر

تلائلوي زر

چت اوفتاده كه مي ترسي ار به خود جنبي ز عرش شعله درافتي

به فرش خاكستر

به وحشتي كه بيوفتي ز تخت چوبي خويش به خاك ريزدت احجار

كاغذين افسر

تورا كه كثرت زر تار زر پرستي نيست،كلاه خويش پرستي چه مي

نهي بر سر

تورا كه پايه برآب است و كار مايه خراب چه پي فكندندت در سيل بار

اين بندر

توكز معامله جز باد دستگيرت نيست حديث باد فروشان چه ميكني

باور

حكايتي عجب است اين

نديدي كه كسان به تيغ كينه فكندندمان به كوي و گذر

چراغ علم نديدي به هركجا كشتند زدند آتش هرجا به نامه و دفتر

زمين ز خون رفيقان من خزاب گرفت

چنين به سردي در سرخي شفق منگر

يكي به دفتر مشرق ببين پدر

كه نوشت به هر سحيفه سرودي ز فتحه تازه بشر

بدان زمان كه به ايران به خاك و خون غلتند به پايمردي ياران من به

خيابان در

مرا تو درس فرومايگي آموزي كه توبه نامه نويسم به كام دشمن بر

نجات تن را زنجير روح خويش كنم

ز راستي بنشانم فريب را برتر

ز صبح تابان برتابم اي دريغاروي به شام تيره رو درسفق سپارم سر

قباي ديوب مثبوت قلب بفروشم،شرف سرانه دهم

وانگهي خرم جل خر

مرا به پند فرومايه جان خود مگذار كه تفته نيايدم آهن بدين حقير آذر

تو راه راحت جان گيرو من مقام مصاب

تو جاي امن و امان گيرو من طريق خطر

احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 1:25  توسط اهورا  |