تبليغاتX
شعر و ادبیات
مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی بر دلم باریدی ای افسوس بر سر گورم نباریدی.
ای دوستان دور از هم

ای یاران همیشه در بند

ای که از پا تا سر در درد

 تا به کی خواهید ماند این طور خموش

شهر را بنگرید

کوچه ها خلوت

چراغ ها خاموش

خانه ها دل تنگ

آه، چقدر این روزها دلگیر است

مردان همه افسرده

زن ها همه دل مرده

بچه ها از اول هم مرده

نه صدای بازی نه صدای جشن

نه صدای تار نه صدای چنگ

یک صدا هست و آن هم صدای مرگ

می رسد صدای (تا به کی) گفتن قلبم این چنین: 

خموش این چنین ماندن تا به کی!

دل مرده این چنین ماندن تا به کی!

بی فروغ ماندن چشمان تا به کی

چشم به راه داد منجی ماندن تا به کی

دیدن این چنین فقر و فساد هم تا به کی

سجده بر حاکم شیطان پرست هم تا به کی

بی بهار ماندن این سرزمینم تا به کی

کشتن آرزو و خواسته هایم تا به کی

بی گل و بی سبزه زار ماندن من تا به کی

این چنین در خرافات ماندن من تا به کی

حسرت بوسیدن لبهای یارم تا به کی

 این چنین تا بکی گفتن قلبم تا به کی

تا به کی

تا به کی...

 

 

                                        ا.ه اهورا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:52  توسط اهورا  | 

دستانت گرمایی بی دریغ

نگاهت عشقی بی فریب

بنگر این رقیبان بی نصیب

 ای عشق

از عشق سخن بگوی

قلبم نبود این چنین گرم هیچ گاه

حسادت میکند آینه به آن چشم زیبا

دیگر نیست قلبم بی خانه و بی جا!

از شوق دلم سر مست است

خدای را

از عش سخن بگوی

بگذار آرام گیرد این دل خسته ام

نبوده است دل من این چنین عاشق از دیرباز

ببین چه ها کرده است با دل زار  من این یار

که کرده است مال خود تمام قلبم را این بار

بگو که با من می مانی

بگو که تو هم مرا می خواهی

بگو تو هم مثل من بی تابی

بگو...

از عشق سخن بگوی

از با من بودن بگوی

 ای پری من

ای رویای همیشگی

این بار واقعیت باش

این بار بساز با دستانت مرا

ای زندگی

ای عشق

از عشق سخن بگوی...

 

 ا.ه اهورا

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 18:44  توسط اهورا  |