تبليغاتX
شعر و ادبیات
مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی بر دلم باریدی ای افسوس بر سر گورم نباریدی.

گله دارم!

از خود،ازخدا،از همه گله دارم...

ای خدا

ای تو خود اوج بی عدالتی

پس کجاست آن معجزه هایت که میگفتی

مگر در قرآنت نگفتی همه جا با شما هستم!

پس چرا هیچ گاه تو را در کنار خود ندیدم؟

پس چرا هیچ گاه دست کمک از تو ندیدم؟

دلم تنگ است...

میدانی چرا اینگونه می نالم؟

میدانی چرا اینگونه بی تابم؟

چون نیست کیسه ام پر پول و نیستم احل دروغ...

نه! اینچا دگر جای من نیست

نمیدانی!

دلم تنگ است

از این دنیا و آن دنیای پوچت بیزارم و می نالم.

حال من را نمی فهمی

اگر یک بار تحقیرت میکردند

اگر یک بار غرورت را به لجن می کشیدند

آن وقت حال من را میفهمیدی

آنوقت از اشتباه بزرگت مجنون و فریاد کشان

خود و جهانت را به آتش میکشیدی

از تو بیزارم

ای تو خود ظلم و جفا،

غم نان چقدر سخت است را نمی فهمی

چقدر سخت است خوردن غم جای نان را نمی فهمی

حال پدر خجل سرافکنده را نمی فهمی

حال فاحشه ای در حسرت ذره ای احترام را نمی فهمی

حال بچه ای گریان در حسرت عروسکی را نمی فهمی

نمی فهمی!

نمی دانی!

نمی دانم کجا روم

نمی دانم از این شب به کدام روز پناه برم؟

که این روز با شب هم آهنگ است...

من هستم از برای سرگرمیت

من هستم از برای غرورت

ای ناعدالت ترین

از پوچیت بیزارم

از وعده های عمل نکرده ات بیزارم

صدایم را میشنوی؟

کسی که می گوید نایب توست نمی دانی چه بلاها سرمان آورده

شایدم دست در دست هم این گونه سرمان آوردید؟

اینجا هرچه دیدیم جز عدالت و روشنایی...

هر چه دیدیم ظلمت بود و ویرانی...

تو هم با اینانی

تو هم بی عدالتی

تو هم ظالمی

می دانم به دردهایم میخندی

تو که مشغول عیش و نوشی

به که گله کنم

دلم تنگ است

مدام مینالم و بیزارم

از تو و خود و همه بیزارم.

برای که نماز گذارم

به که سجده کنم

برای که به خاک بنشینم

ای که غرورت فراتر از شیطان

من اینجا هر چه میبینم ظلمت است و بدی

بدی های جهانت را به یاد می سپارم

ناعدالتی هایت را به خاطر می سپارم

خودم و بختم را به گور می سپارم

تا شاید نبینم این ظالمان کریح

ای پشتوانه همه بدی ها...

ا.ه اهورا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 23:53  توسط اهورا  | 

مقدمه

اشعار اين مجموعه در سالهای مختلفی سروده شده، اما در موضوعی واحد : اعدام

مبارزان و انقلابيون اين وطن.

مناسبت های برخی از اين اشعار در خاطرم نمانده است؛ از آنجمله يکی از شبانه های

سال 1350 که، اگر اشتباه نکنم، انگيزه ی آن اعدام يکجای گروهی چند نفری بود . و نيز

ممکن است مناسبت های پاره ئی از اشعار جا به جا شده باشد.

بعض اين اشعار، هم در زمان وقوع حادثه نوشته شده است و پاره ئی مدت ها و گاه

سال ها بعد : چنان که فی المثل سالها گذشت تا توانستم در شهادت خسرو روزبه چيزی

بنويسم؛ و موضوع اعدام دومين گروه افسران سازمان نظامی (چنان که از فحوای شعر -

مرثيه- نيز بر می آيد) ده سالی بعد نوشته شده است.

اشعار بسيار ديگری نيز می توانست مستقيما در اين مجموعه گذاشته شود که از آن

شمار است:

مرثيه برای نوروز علی غنچه [ از آيدا، درخت ...]

شبانه مردی چنگ در آسمان افکند، و در ميدان [ هر دو از ابراهيم در آتش]، که موارد هيچ

يک را به خاطر ندارم.

زبان ديگر، به ياد خسرو گلسرخی [از دشنه در ديس]

قطعه ی بلند ضيافت که حماسه ی سياهکل انگيزه ی سرودن آن بود [از دشته در ديس]

بر سنگفرش ... [ از مجموعه ی باغ آينه ] که کلی تر است و نگاهی است از دور به خون

. های خيانت شده ی پيش از کودتای 32

و چند شعر ديگر ... اما اين نوار، گنجايش آن همه را نداشت و شايد بعدها در مجموعه ی

ديگری عرضه شود.

در عوض، اشع ار ديگری در اين مجموعه آمده است که در شمار مرثيه ها نيست اما نشان

دهنده ی فضای مبارزه هست.

قطعه ی ديگری نيز در اين مجموعه گذاشته شده است که توضيح مختصری را ايجاب می

کند:

عنوان اين شعر با "چشم ه ا" است و در آن از آفتابی دروغين سخن می رود . تاريخ آن

دقيقا مشخ ص نيست اما به احتمال زياد بايد اواخر 43 يا اوائل سال 43 نوشته شده

« مبارزان طراز نوين » بود که بسياری از « انقلاب سفيد شاهانه » باشد. آن آفتاب قلابی

به! مگر برای همين اصول مبارزه نمی » را فريفت و سالهای دراز مداح رژيم کرد که

قرار گرفتن اين شعر تقر يبا در ميان مرثيه ها، آن را از چارچوب خود بيرون - «؟ کرديم

کشيده تعميم می دهد و به صورت حديث نفس زنان و مردانی در می آورد که

خون رگان خود را قطره قطره نثار کردند، تا خلق

با دوچشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست...

احمد شاملو

از مرگ ...

هرگز از مرگ نهراسيده ام

اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.

هراس من باری همه از مردن در سرزمينی است

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون تر باشد

جستن

يافتن

و آنگاه

به اختيار برگزيدن

و از خويشتن خويش

با روئی پی افکندن ...

اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيش تر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

4

برای وارطان ساخانيان

مرگ وارطان

وارطان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. -»

در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير،

دست از گمان بدار!

«... بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار

وارطان سخن نگفت،

سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.

وارطان ! سخن بگو! -»

مرغ سکوت، جوجه ی مرگی فجيع را

«! در آشيان به بيضه نشسته ست

وارطان سخن نگفت،

چو خورشيد

از تيرگی بر آمد و در خون نشست و رفت

وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود:

يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت.

وارطان سخن نگفت

وارطان بنفشه بود:

گل داد و

« زمستان شکست » : مژده داد

و

رفت...

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

5

برای خسرو گلسرخی

شکاف

زاده شدن

بر نيزه ی تاريک

همچون ميلاد گشاده ی زخمی،

سفر يگانه ی فرصت را

سراسر

در سلسه پيمودن.

بر شعله ی خويش

سوختن

تا جرقه ی واپسين،

بر شعله خرمنی

که در خاک راهش

يافته اند

بردگان

اين چنين.

اين چنين سرخ و لوند

برخار بوته ی خون

شکفتن

وينچنين گردن فراز

بر تازيانه زار تحقير

گذشتن

و راه را تا غايت نفرت

بريدن. _

آه، از که سخن می گويم؟

ما بی چرا زندگانيم

آنان به چرا مرگ خودآگاهانند.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

6

در شهادت آبائی معلم ترکمن

« آبائی » از زخم قلب

دختران دشت!

دختران انتظار!

دختران اميد تنگ

در دشت بی کران

و آرزوهای بيکران

در خلق های تنگ

دختران آلاچيق نو

در آلاچيق هائی که صد سال !-

از زره جامه تان اگر بشکوفيد

باد ديوانه

يال بلند اسب تمنا را

آشفته کرد خواهد ...

دختران رود گل آلود!

دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود!

دختران عشق های دور

روز سکوت و کار

شب های خستگی !

دختران روز

بی خستگی دويدن،

شب

سرشکستگی!

در باغ راز و، خلوت مرد کدام عشق

در رقص راهبانه شکرانه ی کدام

آتش زدای کام

بازوان فواره ئی تان را

خواهيد برافراشت؟

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

7

افسوس!

موها، نگاه ها

به عبث

عطر لغات شاعر را

تاريک می کنند.

دختران رفت و آمد

در دشت مه زده !

دختران شرم

شبنم

افتادگی

رمه !-

از زخم قلب آبائی

در سينه کدام شما خون چکيده است؟

پستان تان، کدام شما

گل داده در بهار بلوغش؟

لب های تان، کدام شما

لب های تان، کدام،

بگوئيد!-

در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه ئی؟-

شب های تار نم نم باران که نيست کار-

اکنون کدام يک ز شما

بيدار می مانيد

در بستر خشونت نوميدی

در بستر فشرده دلتنگی

در بستر تفکر پر درد رازتان

تا ياد آن که خشم و جسارت بود-

بدرخشاند

تا ديرگاه، شعله آتش را

در چشم بازتان؟

بين شما کدام

- بگوئيد!-

بين شما کدام

صيقل می دهيد

سلاح آبائی را

برای

روز

انتقام؟

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

8

اعدام گروه اول سازمان نظامی

عشق عمومی

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگوئی

نغمه نيستم که بخوانی

صدا نيستم که بشنوی

يا چيزی چنان که ببينی

يا چيزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم

مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن می گويد

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده،

من ريشه های ترا دريافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هايت با دستان من آشناست.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

9

در خلوت روشن با تو گريسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاريک با تو خوانده ام

زيبا ترين سرودها را

زيرا که مردگان اين سا ل

عاشق ترين زندگان بودند.

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دير يافته! با تو سخن می گويم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دريا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گويد

زيرا که من

ريشه های ترا دريافته ام

زيرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

10

برای سرهنگ سيامک

ساعت اعدام

در قفل در کليدی چرخيد

لرزيد بر لبانش لبخندی

چون رقص آب بر سقف

از انعکاس تابش خورشيد

در قفل در کليدی چرخيد.

بيرون

رنگ خوش سپيده دمان

ماننده ی يکی نوت گمگشته

می گشت پرسه پرسه زنان روی

سوراخ های نی

دنبال خانه اش ...

در قفل در کليدی چرخيد

رقصيد بر لبانش لبخندی

چون رقص آب بر سقف

از انعکاس تابش خورشيد

در قفل در

کليدی چرخيد.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

11

کيفر

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره

چندين مرد در زنجير ...

از اين زنجيريان يک تن، زنش را در تب تاريک بهتانی به ضرب

دشنه ئی کشته است.

از اين مردان، يکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود

را، بر سر برزن، به خون نان فروش

سخت دندان گرد آغشته است.

از اينان، چند کس، در خلوت يک روز باران ريز، بر راه

رباخواری نشسته اند

کسانی، در سکوت کوچه، از ديوار کوتاهی به روی بام

جسته اند

کسانی، نيم شب در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را

می شکسته اند.

من اما هيچ کس را در شبی تاريک و توفانی نکشته ام

من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما نيمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر

حجره چندين مرد در زنجير

در اين زنجيريان هستند مردانی که مردار زنان را دوست

می دارند.

در اين زنجيريان هستند مردانی که در رويای شان هر شب زنی

در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فرياد.

من اما در زنان چيزی نمی يابم گر آن همزاد را روزی نيابم

ناگهان، خاموش

من اما در دل کهسار روياهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ

صبور اين علف های بيابانی که می

رويند و می پوسند و می خشکند و

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

12

می ريزند، با چيزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادی همچو يادی دور و لغزان

می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم اين است!

جرم اين است!

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

13

در شهادت مهدی رضائی

سرود ابراهيم در آتش

در آواز خونين گرگ و ميش

ديگرگونه مردی آنک،

که خاک را سبز می خواست

و عشق را شايسته ی زيباترين زنان

که اينش

به نظر

هديتی نه چنان کم بها بود

که خاک و سنگ را بشايد.

چه مردی! چه مردی!

که می گفت

قلب را شايسته تر آن

که به هفت شمشير عشق

در خون نشيند

و گلو را بايسته تر آن

که زيباترين نام ها

بگويد.

و شير آهنکوه مردی از اين گونه عاشق

ميدان خونين سرنوشت

با پاشنه آشيل

در نوشت. –

روئينه تنی

که راز مرگش

اندوه عشق

غم تنهائی بود.

آه، اسفنديار مغموم ! -»

تو را آن به که چشم

«! فرو پوشيده باشی

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

14

آيا نه - »

يکی نه

بسنده بود

که سرنوشت مرا بسازد؟

من

تنها فرياد زدم

نه!

من از

فرو رفتن

تن زدم

صدائی بودم من

- شکلی ميان اشکال-

و معنائی يافتم.

من بودم

و شدم

نه زان گونه که غنچه ئی

گلی

يا ريشه ئی

که جوانه ئی

يا يکی دانه

که جنگلی

راست بدان گونه

که عامی مردی

شهيدی؛

تا آسمان بر او نماز برد.

من بينوا بندگکی سر به راه

نبودم

و راه بهشت مينوی من

بزرو و طوع و خاکساری

نبود:

مرا ديگر گونه خدائی می بايست

شايسته ی آفرينه ئی

که نواله ی ناگزير را

گردن

کج نمی کند.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

15

و خدائی

ديگرگونه

آفريدم

دريغا شير آهنکوه مرد!

که تو بودی،

و کوهوار

پيش از آن که به خاک افتی

نستوه و استوار

مرده بودی.

اما نه خدا و نه شيطان

سرنوشت تو را

بتی رقم زد

که ديگران

می پرستيدند

بتی که

ديگرانش

می پرستيدند.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

16

اعدام مرتضی کيوان

از عموهايت

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه

به خاطر سايه ی بام کوچکش

به خاطر ترانه ئی

کوچک تر از دست های تو

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا

به خاطر يک برگ

به خاطر يک قطره

روشن تر از چشم های تو

نه به خاطر ديوارها به خاطر يک چيز

نه به خاطر همه انسان ها به خاطر نوزاد دشمنش شايد

نه به خاطر دنيا به خاطر خانه تو

به خاطر يقين کوچکت

که انسان دنيائی است

به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم

به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من

و لب های بزرگ من

بر گونه های بی گناه تو

به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی

به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای

به خاطر يک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود ببينی

به خاطر يک سرود

به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها

به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ

نه به خاطر شاهراه های دور دست

به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد

به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک

به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

17

به خاطر تو

به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند،

به ياد آر

عموهايت را می گويم

از مرتضی سخن می گويم.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

18

در شهادت احمد زيبرم

ميلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد

1

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد

آنکه نهال نازک دستانش

از عشق

خداست

و پيش عصيانش

بالای

پست است.

می ميرد « آری » آن کو به يکی

نه به زخم صد خنجر،

و مرگش در نمی رسد

مگر آن که از تب وهن

دق کند.

قلعه ئی عظيم

که طلسم دروازه اش

کلام کوچک دوستی است.

2

انکار عشق را

چنين که به سرسختی با سفت کرده ای

دشنه ئی مگر

به آستين اندر

نهان کرده باشی. –

که عاشق

اعتراف را چنان به فرياد آمد

که وجودش همه

بانگی شد.

3

نگاه کن

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

19

چه فروتنانه بر درگاه نجابت

به خاک می شکند

رخساره ئی که توفانش

مسخ

نيارست کرد

چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد

آن که در کمرگاه دريا

دست

حلقه توانست کرد.

نگاه کن

چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد

آنکه مرگش

ميلاد پر هياهوی هزار شهزاده بوده

نگاه کن!

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

20

اعدام شدگان اسفند 1350

شبانه

اگر که بيهده زيباست شب

برای چه زيباست

شب

برای که زيباست ؟ -

شب و

رود بی انحنای ستارگان

که سرد می گذرد.

و سوگواران دراز گيسو

بر دو جانب رود

يادآورد کدام خاطره را

يا قصيده ی نفسيگر غوکان

تعزيتی می کنند.

به هنگامی که هر سپيده

به صدای هماواز دوازده گلوله

سوراخ

می شود؟

اگر که بيهده زيباست شب

برای که زيباست شب

برای چه زيباست؟

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

21

در شهادت گروه حنيف نژاد

شبانه

در نيست

راه نيست

شب نيست

ماه نيست

نه روز و

نه آفتاب،

ما

بيرون زمان

ايستاده ايم

با دشنه ی تلخی

در گرده های مان.

هيچ کس

با هيچ کس

سخن نمی گويد.

که خاموشی

به هزار زبان

در سخن است.

در مردگان خويش

نظر می بنديم

با طرح خنده ئی،

و نوبت خود را انتظار می کشيم

بی هيچ

خنده ئی !

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

22

در شهادت خسرو روزبه

خطابه تدفين

غاقلان

همسازند،

تنها توفان

کودکان ناهمگون می زايد.

همساز

سايه سانانند،

محتاط

در مرزهای آفتاب

در هيات زندگان

مردگانند.

وينان دل به دريا افکنانند،

به پای دارنده ی آتش ها

زندگانی

دوشادوش مرگ

پيشاپيش مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام

که زيسته بودند،

که تباهی

از درگاه بلند خاطره شان

شرمسار و سرافکنده می گذرد.

کاشفان چشمه

کاشفان فروتن شوکران

جويندگان شادی

در مجری آتشفشان ها

شعبده بازان لبخند

در شبکلاه درد

با جا پائی ژرف تر از شادی

در گذرگاه پرندگان.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

23

در برابر تندر می ايستند

خانه را روشن می کنند،

و می ميرند.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

24

اعدام گروه دوم سازمان نظامی

مرثيه

گفتند:

نمی خواهيم »

«! نمی خواهيم که بميريم

گفتند

دشمنيد!

دشمنيد!

«! خلقان را دشمنيد

چه ساده

چه به سادگی گفتند و

ايشان را

چه ساده

چه به سادگی

کشتند!

و مرگ ايشان

چندان موهن بود و ارزان بود

که تلاش از پی زيستن

به رنجبارتر گونه ئی

ابلهانه می نمود:

سفری دشخوار و تلخ

از دهليزهای خم اندر خم و پيچ اندر پيچ

از پي هيچ !

نخواستند

که بميرند،

يا از آن پيش تر که مرده باشند

بار خفتی

بر دوش

برده باشند،

لاجرم گفتند

نمی خواهيم که

نمی خواهيم

«! که بميريم

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

25

و اين خود

ورد گونه ئی بود

پنداری

که اسبانی

ناگاهان به تک

از گردنه های گردناک صعب

با جلگه فرود آمدند.

و بر گرده ی ايشان

مردانی

با تيغ ها

برآهيخته.

و ايشان را

تا در خود باز نگريستند.

جز باد

هيچ

به کف اندر نبود

جز باد و به جز خون خويشتن،

چرا که نمی خواستند

نمی خواستند

نمی خواستند

که بميرند.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

26

انقلاب سفيد!

با چشم ها

با چشم ها

ز حيرت اين صبح نا به جای

خشکيده بر دريچه ی خورشيد چارطاق

بر تارک سپيده ی اين روز پا به زای،

دستان بسته ام را

آزاد کردم از

زنجيره های خواب.

فرياد برکشيدم:

اينک

چراغ معجزه

مردم!

تشخيص نيم شب را از فچر

در چشم های کوردلی تان

سوئی به جای اگر

مانده ست آنقدر،

تا

از

کيسه تان نرفته، تماشا کنيد خوب

در آسمان شب

پرواز آفتاب را!

با گوش های ناشنوائی تان

اين طرفه بشنويد:

در نيم پرده ی شب

« ! آواز آفتاب را

ديديم! »

(گفتند خلق نيمی)

«! پرواز روشنش را. آری

نيمی به شادی از دل

فرياد بر کشيدند:

با گوش جان شنيديم »

«! آواز روشنش را

باری

من با دهان حيرت گفتم:

ای ياوه »

ياوه

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

27

ياوه،

خلائق!

مستيد و منگ؟

يا به تظاهر

تزوير می کنيد؟

از شب هنوز مانده دو دانگی

ور تائبيد و پاک و مسلمان،

نماز را

«! از چاوشان نيامده بانگی

هر گاو گند چاله دهانی

آتشفشان روشن خشمی شد:

اين گول بين، که روشنی آفتاب را »

« از ما دليل می طلبد

توفان خنده ها...

خورشيد را گذاشته،

می خواهد

با اتکا به ساعت شماطه دار خويش

بيچاره خلق را متقاعد کند

که شب

«. از نيمه نيز بر نگذشته ست

توفان خنده ها...

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چيزی نظير آتش در جانم

پيچيد.

سرتاسر وجود مرا

گوئی

چيزی به هم فشرد

تا قطره ئی به تفتگی خورشيد

جوشيد از دو چشمم.

از تلخی تمامی درياها

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

28

در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند

زيرا که آفتاب

تنهاترين حقيقت شان بود،

احساس واقعيت شان بود.

با نور و گرميش

مفهوم بی ريای رفاقت بود

با تابناکش

مفهوم بی فريب صداقت بود.

( ای کاش می توانستند

از آفتاب ياد بگيرند

که بی دريغ باشند

در دردها و شادی هاشان

حتی

با نان خشکشان. –

و کاردهای شان را

جز از برای قسمت کردن

بيرون نياورند.)

افسوس!

آفتاب

مفهوم بی دريغ عدالت بود و

آنان به عدل شيفته بودند و

اکنون

با آفتابگونه ئی

آنان را

اين گونه

دل

فريفته بودند!

ای کاش می توانستم

خون رگان خود را

من

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

29

قطره

قطره

قطره

بگريم

تا باورم کنند.

ای کاش می توانستم

- يک لحظه می توانستم ای کاش

بر شانه های خود بنشانم

اين خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می توانستم!

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

30

من مرگ را...

اينک موج سنگين گذر زمان است که در من می گذرد.

اينک موج سنگين گذر زمان است که چون جو بار آهن در من

می گذارد.

اينک موج سنگين گذر زمان است که چون دريائی از پولاد

و سنگ در من می گذرد.

در گذرگاه نسيم سرودی ديگرگونه آغاز کردم

در گذرگاه باران سرودی ديگرگونه آغاز کردم

در گذرگاه سايه سرودی ديگرگونه آغاز کردم.

نيلوفر و باران در تو بود

خنجر و فريادی در من.

فواره و رويا در تو بود

تالاب و سياهی در من.

در گذرگاهت سرودی ديگرگونه آغاز کردم.

من برگ را سرودی کردم

سرسبزتر ز بيشه

من موج را سرودی کردم

پر نبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم

پر طبل تر ز مرگ.

سرسبز تر ز جنگل

من برگ را سرودی کردم

پر تپش تر از دل دريا

من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حيات

من مرگ را

سرودی کردم.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

31

عاشقانه

بيتوته کوتاهی ست جهان

در فاصله گناه و دروخ.

خورشيد

همچون دشنامی بر می آيد

و روز

شرمساری جبران ناپذيری ست.

آه

پيش از آن که در اشک غرقه شوم

چيزی بگوی.

درختان

جهل معصيبت بار نياکانند

و نسيم

وسوسه ئی نابکار.

مهتاب پائيزی

کفری ست که جهان را می آلايد.

چيزی بگوی

پيش از آن که در اشک غرقه شوم

چيزی بگوی.

هر دريچه ی نغر

به چشم انداز عقوبتی می کشايد.

عشق

رطوبت چندش انگيز پلشتی ست

و آسمان

سر پناهی

تا به خاک بنشينی و

بر سرنوشت خويش

گريه ساز کنی.

آه

پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

32

هر چه باشد.

چشمه ها

از تابوت می جوشند

و سوگواران ژوليده آبروی جهانند.

عصمت به آينه مفروش

که فاجران نيازمند ترانند.

خامش منشين

خدا را

پيش از آن که در اشک غرقه شوم

از عشق

چيزی بگوی!

59/5/23

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:27  توسط اهورا  | 

 

 


Runtime Error

Server Error in '/' Application.

Runtime Error

Description: An application error occurred on the server. The current custom error settings for this application prevent the details of the application error from being viewed remotely (for security reasons). It could, however, be viewed by browsers running on the local server machine.

Details: To enable the details of this specific error message to be viewable on remote machines, please create a <customErrors> tag within a "web.config" configuration file located in the root directory of the current web application. This <customErrors> tag should then have its "mode" attribute set to "Off".


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="Off"/>
    </system.web>
</configuration>

Notes: The current error page you are seeing can be replaced by a custom error page by modifying the "defaultRedirect" attribute of the application's <customErrors> configuration tag to point to a custom error page URL.


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="RemoteOnly" defaultRedirect="mycustompage.htm"/>
    </system.web>
</configuration>