تبليغاتX
شعر و ادبیات
مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی بر دلم باریدی ای افسوس بر سر گورم نباریدی.
سلام!

 حال همه ی ما خوب است

 ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،

 كه مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

 با این همه عمری اگر باقی بود طوری از كنار زندگی می گذرم

 كه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد ونه این دل ناماندگار بی درمان!

 تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود

 می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

 اما تو لا اقل ، حتی هر وهله گاهی ،

هر از گاهی ببین انعكاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام خانه ای خریده ام

 بی پرده ، بی پنجره ،بی در ،بی دیوار...هی بخند !

بی پرده بگویمت چیزی نمانده است،

من چهل ساله خواهم شد

 فردا را به فال نیك خواهم گرفت

دارد همین لحظه یك فوج كبوتر سپید از فراز كوچه ی ما می گذرد

 با بوی نام های كسان من می دهد

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟

 نه ری را جان نامه ام باید كوتاه باشد

 ساده باشد بی حرفی از ابهام وآینه ،

 از نوبرایت می نویسم

 حال همه ی ما خوب است اما تو باور مكن!

(علی صالحی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:51  توسط اهورا  | 

در دیار من و در کنار من نیست تنها یک یار

ندیده ام رنگ و بوی خوشبختی را حتی یک بار

تنها و تنها در انتظار لحظه ای دلگشای

همچو ماهی درمانده مانده ام در این دریای قار

سایه بیا بر این درد و رنجم سایه انداز

که سایه انداخته است بر زندگیم چوبه دار

منم آن محنت زادی که دایم کند ناله پردازی

که جز این در این محنت آباد مرا نبود هیچ کار

چشم انداختم تا شاید بتوان دید یک شاخه گل

دریغ که نیست در این بیابان جز خاشاک و خار

نمیداتم که دانی که چه ها گفتم از برایت ای سایه

بدان که چه سخت است زیستن در این حسرت زار

ا.ه اهورا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:20  توسط اهورا  | 

  ببین چگونه یارانم را در خیابانها کشتند

ببین چگونه عشقمان را از دلمان بردند

تلاشی بیهوده این گونه چنین بی ثمر مکاران

نتوانستند کنند کار از خجل سر را پایین کردند

در تمام شهر جاری است سرود پیروزی

یاران من دیگر ننشستند و غم نمی خوردند

این را شنیده ای که در زندان این نامردان

مردان ما ایستادند و چو شیر سرفراز مردند

در این ظلمات شب خوابیدن خریت است

ببین چگونه یاران من با تاریکی مقابله کردند

مشتم چون کوه سنگین و قلبم چون روز روشن

اما دشمنان ناپاک پاکی روز را از دل بستردند

 

ا.ه اهورا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 2:35  توسط اهورا  |