که طلوع خود خبری از رنج و بلا خواهد بود
یاد روزهای گذشته باده ایی مینوشم
که فردا پست تر از دیروز خواهد بود
به شب چه امید خواهم داشت
که شب هم با روز هم پیمان خواهد بود
از یار چه انتظار دارم من
که نایاریش از افیون تلخ تر خواهد بود
داه و دو ماه سال چشم به راه یک امید
دریغ از امید که از دل من به برون خواهد بود
نامه بخت من پر درد تر از این نبود
که سرانجام این راه به زمین خواهد بود
در دیار من و در کنار من نیست تنها یک یار
ندیده ام رنگ و بوی خوشبختی را حتی یک بار
تنها و تنها در انتظار لحظه ای دلگشای
همچو ماهی درمانده مانده ام در این دریای قار
سایه بیا بر این درد و رنجم سایه انداز
که سایه انداخته است بر زندگیم چوبه دار
منم آن محنت زادی که دایم کند ناله پردازی
که جز این در این محنت آباد مرا نبود هیچ کار
چشم انداختم تا شاید بتوان دید یک شاخه گل
دریغ که نیست در این بیابان جز خاشاک و خار
نمیداتم که دانی که چه ها گفتم از برایت ای سایه
بدان که چه سخت است زیستن در این حسرت زار
ا.ه اهورا
ببین چگونه عشقمان را از دلمان بردند
تلاشی بیهوده این گونه چنین بی ثمر مکاران
نتوانستند کنند کار از خجل سر را پایین کردند
در تمام شهر جاری است سرود پیروزی
یاران من دیگر ننشستند و غم نمی خوردند
این را شنیده ای که در زندان این نامردان
مردان ما ایستادند و چو شیر سرفراز مردند
در این ظلمات شب خوابیدن خریت است
ببین چگونه یاران من با تاریکی مقابله کردند
مشتم چون کوه سنگین و قلبم چون روز روشن
اما دشمنان ناپاک پاکی روز را از دل بستردند
ا.ه اهورا
بنگر شکستم را که چگونه می شکنم
من هنوز بیدارم
چگونه دست به دامن خاک
گور خود را چگونه با دستانم میکنم مادر
باری من در گور خود
در آرزوی لحظه ای شادی
مادر برایم لالایی بخوان و دستت را بر زیر سرم نه
فقر را از چهره ام بردار
دستم را بگیر
راه را نشانم ده
دوایی شو بر حال پریشانم
تو که دردم را می دانی
پس کجاست
کجاست آن همه دعاهایت
حال که کسی برای کمکم نیست
تو یاوری باش در این گور چون کوره گرم
نفسم تنگ است خاک هم عذابم میدهد
مویه هایم را میبینی
پوچی دلم را میبینی
تنهاییم را میبینی
باری از همه بیزارم
مادر دردم سخت است
غمم تلخ است مادر
اگر این روز مرا می دانستی
آن بهمن نحس مرا می انداختی
به دادم برس مادر
این گور بس تنگ است
بگو برف ببارد
بگو سرما بیاید
مادرم
مادرم
من از این موشها بیزارم
من از این روزها بیزارم
من سخت بیمارم
از همه حتی از خود تو مینالم
ا.ه اهورا
گله دارم!
از خود،ازخدا،از همه گله دارم...
ای خدا
ای تو خود اوج بی عدالتی
پس کجاست آن معجزه هایت که میگفتی
مگر در قرآنت نگفتی همه جا با شما هستم!
پس چرا هیچ گاه تو را در کنار خود ندیدم؟
پس چرا هیچ گاه دست کمک از تو ندیدم؟
دلم تنگ است...
میدانی چرا اینگونه می نالم؟
میدانی چرا اینگونه بی تابم؟
چون نیست کیسه ام پر پول و نیستم احل دروغ...
نه! اینچا دگر جای من نیست
نمیدانی!
دلم تنگ است
از این دنیا و آن دنیای پوچت بیزارم و می نالم.
حال من را نمی فهمی
اگر یک بار تحقیرت میکردند
اگر یک بار غرورت را به لجن می کشیدند
آن وقت حال من را میفهمیدی
آنوقت از اشتباه بزرگت مجنون و فریاد کشان
خود و جهانت را به آتش میکشیدی
از تو بیزارم
ای تو خود ظلم و جفا،
غم نان چقدر سخت است را نمی فهمی
چقدر سخت است خوردن غم جای نان را نمی فهمی
حال پدر خجل سرافکنده را نمی فهمی
حال فاحشه ای در حسرت ذره ای احترام را نمی فهمی
حال بچه ای گریان در حسرت عروسکی را نمی فهمی
نمی فهمی!
نمی دانی!
نمی دانم کجا روم
نمی دانم از این شب به کدام روز پناه برم؟
که این روز با شب هم آهنگ است...
من هستم از برای سرگرمیت
من هستم از برای غرورت
ای ناعدالت ترین
از پوچیت بیزارم
از وعده های عمل نکرده ات بیزارم
صدایم را میشنوی؟
کسی که می گوید نایب توست نمی دانی چه بلاها سرمان آورده
شایدم دست در دست هم این گونه سرمان آوردید؟
اینجا هرچه دیدیم جز عدالت و روشنایی...
هر چه دیدیم ظلمت بود و ویرانی...
تو هم با اینانی
تو هم بی عدالتی
تو هم ظالمی
می دانم به دردهایم میخندی
تو که مشغول عیش و نوشی
به که گله کنم
دلم تنگ است
مدام مینالم و بیزارم
از تو و خود و همه بیزارم.
برای که نماز گذارم
به که سجده کنم
برای که به خاک بنشینم
ای که غرورت فراتر از شیطان
من اینجا هر چه میبینم ظلمت است و بدی
بدی های جهانت را به یاد می سپارم
ناعدالتی هایت را به خاطر می سپارم
خودم و بختم را به گور می سپارم
تا شاید نبینم این ظالمان کریح
ای پشتوانه همه بدی ها...
ا.ه اهورا
از دل ندیده ام ذره ای جفا
از خدا ندیده ام ذره ای پناه
این دل مانده است بی کس و تنها
در هجوم وحشیانه غم و دردها
آخر این دل می رود به باد فنا
دلم می نالد از تنهایی خویش
اشکم میکاهد از غم های خویش
من هم در حسرت روزهای پیش
تو رفتی و زندگی شد خراب
همه آرزوهایم گشتند سراب
جگرم از این بخت بد شد کباب
دیگر مستی نیز بی اثر می نماید
دیگر زندگی نیز بی ثمر می نماید
دیگر...
ا.ه اهورا
ولی عید کجاست
سفره هفت سین کجاست
سنجد و سینی کجاست
حالا چرا داری میای؟
پول کجاست
عیدی سر سال کجاست
بابای دل شاد کجاست
واسه چی داری میای؟
نه برف و بارون ما دیدیم
نه لبی خندون ما دیدیم
نه دلی آروم ما دیدیم
واسه کی داری میای؟
نه عدالت ما دیدیم
نه ولایت ما دیدیم
نه آدم خوب ما دیدیم
حالا کجا داری میای؟
وطن کجاست
یار کجاست
یه کلمه راست کجاست...؟
ا.ه اهورا
ای یاران همیشه در بند
ای که از پا تا سر در درد
تا به کی خواهید ماند این طور خموش
شهر را بنگرید
کوچه ها خلوت
چراغ ها خاموش
خانه ها دل تنگ
آه، چقدر این روزها دلگیر است
مردان همه افسرده
زن ها همه دل مرده
بچه ها از اول هم مرده
نه صدای بازی نه صدای جشن
نه صدای تار نه صدای چنگ
یک صدا هست و آن هم صدای مرگ
می رسد صدای (تا به کی) گفتن قلبم این چنین:
خموش این چنین ماندن تا به کی!
دل مرده این چنین ماندن تا به کی!
بی فروغ ماندن چشمان تا به کی
چشم به راه داد منجی ماندن تا به کی
دیدن این چنین فقر و فساد هم تا به کی
سجده بر حاکم شیطان پرست هم تا به کی
بی بهار ماندن این سرزمینم تا به کی
کشتن آرزو و خواسته هایم تا به کی
بی گل و بی سبزه زار ماندن من تا به کی
این چنین در خرافات ماندن من تا به کی
حسرت بوسیدن لبهای یارم تا به کی
این چنین تا بکی گفتن قلبم تا به کی
تا به کی
تا به کی...
ا.ه اهورا
نگاهت عشقی بی فریب
بنگر این رقیبان بی نصیب
ای عشق
از عشق سخن بگوی
قلبم نبود این چنین گرم هیچ گاه
حسادت میکند آینه به آن چشم زیبا
دیگر نیست قلبم بی خانه و بی جا!
از شوق دلم سر مست است
خدای را
از عش سخن بگوی
بگذار آرام گیرد این دل خسته ام
نبوده است دل من این چنین عاشق از دیرباز
ببین چه ها کرده است با دل زار من این یار
که کرده است مال خود تمام قلبم را این بار
بگو که با من می مانی
بگو که تو هم مرا می خواهی
بگو تو هم مثل من بی تابی
بگو...
از عشق سخن بگوی
از با من بودن بگوی
ای پری من
ای رویای همیشگی
این بار واقعیت باش
این بار بساز با دستانت مرا
ای زندگی
ای عشق
از عشق سخن بگوی...
ا.ه اهورا
برنگردانید چشمهاتان را از شرق
تماشا کنید راز این گلگون شفق
این سرخی یادگار عشق است
خون کسانی است که آفتاب را فهمیدند
چون کسانی که دار را بوسیدند
تماشا کنید راز این گلگون شفق
یادگار خون پاک عاشقان این شهر
در برابر شب ایستادند
آسمان را روشن کردند و رفتند
اگر بودند آن عاشقان جان بر کف
شب اینک این چنین گستاخ نبود
درد هم این چنین بی درمان نبود
کجایی ای آرش ای مرد کهن
کجاست آن کمانت
کجاست آن غیرت
این بد ذاتها کرده اند ویران
هر چه بود و نبود را
ای کاش فریاد رسی بود
از این مردم نیست هیچ کمک
ا.ه اهورا
سال های تبعیض
سال های شک
سال های فریب
سال های غریب
سال های دین در راه قدرت
سال های قدرت بی دین
سال های عزادار سال ها
زمستان هایی که بودند دار دار
بی هیچ بهاری که باشند بزم دار
سال های تزویر
سال های تبعیض
سال های غریب
فکر را کرده اند بر ما حرام
آیا هست این سال ها بر ما روا؟
بدون آنکه یک دم شویم حاجت روا
که اینچنین زندان کرده اند بر ما روا
ببینید که چگونه کرده اند مارا در بند
آرزو هایی که میشوند هر دم بند بند
مصیبت هایی که می بارند بر ما بند بر بند
بدون فکری برای فرار از این صد بند
زن هایی که همه شده اند خانه گرد
مردان همه در بند افیون و گرد
کجاست آن پهلوانان هفت گرد
وای بر ما که هستیم اینچنین سر گرد
سال های شک
سال های فریب
سال های غریب
می خوا هم این بار فریاد کشم
دیگر نمی خواهم برای بهار انتظار کشم
خودم می خواهم بهار را فرا خوانم
سرود شادی و پیروزی را فرا خوانم
یک بار هم شده قران را به زبان دلم خوانم
از این سال های بد نجات یابم
که این بار خدا را خودم یابم
سال های بد
سال های درد
سال های فریب
سال های غریب...
ا.ه اهورا
دم دمه های صبح رسد این نفسای آخرت
تا به کی صبر کنم تیشه به ریشه ام زنند
نگو به من خموش باش این است کلام آخرت
چگونه خشم کشم فرو وقت نبرد فرا رسید
شب دگر نهان شده خاک است تاج آخرت
این بار شمشیر کشان به سویش خشمگین
تا این بار بروند این دغل بازان به درک آخرت
ا.ه اهورا
کمرم خم شد از درد و رنج
در پی آن خاطرات تلخ و بد
فکرم هر لحظه به سویی می پرد
آن همه عشق و شور و حال
آن دل صاف و ساده بی ریا
ای داد!
همه اش بر تو حرام باد حرام
قلبش شکسته باد آنکس که قلبم شکست
کمرش بر دیوار سرد باد آنکس که من را شکست
ا.ه اهورا
نغمه دلگشایش
صدای ضرباتش
حس همدردیش
آسمان می بارد
یا شاید!
آسمان می گرید؟
صدای شیون برگ ها
لحظه های واپسین عمر
از درخت بر زمین افتادن
دیگر بجای آسمان در جوب ها میغلتند
یا اینکه در گوشه پیاده روی شهر
خورد شدنشان لذت عابران شهر
سرانجام قصه زندگیشان
ثمره عمر کوتهشان
دست مزد سایه بان بودنشان
پاداش دعاهایشان
این است!
ایا حق این است؟
باران می بارد
پاییز با چشمی پر خون
زمین خیس
هیچ کس با دل غمگین نیست
باد وحشت انگیز
برگهای وحشت زده
مردم حیرت زده
هق هق آسمان چه با برقی و صدایی!
باران می بارد
چون دل خون بار من
بر آتش تنم می بارد
بر سرانجام غمم می بارد
ببین چگونه می بارد
رودها را چگونه عصیانگر می خواند
باران می بارد
نغمه دلگشایش
صدای ضرباتش
حس همدردیش
آسمان می گرید
باران می بارد
ا.ه اهورا
چه کس خواهد گریست
جامه خویش را چه کس خواهد درید
چه کس دست بر سنگ قبرم خواهد کشید؟
فریاد شیون چه کس به آسمان خواهد رسید!
خسته ام از این حرف های تکراری
خسته ام از این شب های مهتابی
چه بگویم سخن جدیدی نیست
هر چه هست داد است از غم و تنهایی
اما مشتاقم که بدانم
بر سر گور من چه کس خواهد گریست
آیا قبل از مرگم کسی خواهد رسید
ا.ه اهورا

وقتی مرگ مرا در آغوش گرفت
سراسیمه به دنبال کسی میگشتی
ولی نمی دانستی تو همان کس هستی
ای رفیق شبهای سرد
ای بزرگ مرد
ای آزاد
ای از قفس گریزان
تو هم همچون من به دنبال عشق میگشتی
کاش می دانستی چه کار بیهوده ای می کردی
هیچ کس نبود لایق تو
هیچ کس نشد چاره تو
هیچ کس نفهمید راز تو
نگنجد هیچ کس را دل تو
ای رفیق شب های سرد
خوش ترین می را با بانگ نوشت زده ام
بهترین راه را با قدم هایت رفته ام
ای مثل من از بهار گریزان
ای مثل من شیفته فصل خزان
مهربانیت را به چه قلم خواهم نوشت
ای ناجی من در شب نحس بهار
در آن شب درد قلبم را تو گرم کردی
در آن شب بر سر بالین من چه شیونی کردی!
ساعت هایی که با هم به زیر برف می ماندیم
قدم هایی که با هم به روی برف میراندیم
ای رفیق شب های سرد
دلتنگی هایم را به تو می گویم
غم روزگارم را به تو می گویم
درد فراق را هم به تو می گویم
ای رفیق دردهای من
از قلبت سخن بگوی
از دردت سخن بگوی
اما از نبودنت هرگز نگوی
ای رفیق شب های سرد
ا.ه اهورا
قلب تکه تکه شده ام اینک چه تنها مانده است
دیگر نایی در دل تنهای من نمانده است
دیگر هیچ یاری در درون قلب من نمانده است
در دلم یادهای زیادی ز رفیقان مانده است
در دلم پر از تنفر ز رقیبان مانده است
آسمان روشن آبی بی هیچ قطعه ابر است
نمی دانید که این سافی یک تکه زجر است
یک تکه درد است آسمانی این چنین شاد
این چنین آسمان بی درد بر سرش نفرین باد
اگر خورشید می دانست درد مرا یک دم
نمی کرد چنین رخ نمایی حتی یک دم
آرزوی روز ابری در دم می کشد فغان
می بارد چشمم هر دم از درد فراق
ا.ه اهورا
هفته های زجر
هفته های تنهایی
هفته های تکراری
هفته های پوچ
هفته های بی هدف
هفته های ظلمت و ننگ
هفته های سکوت
هفته های پر درد
هفته های پر غم
هفته های دل تنگی
هفته های جدایی
هفته های بی تو
دلم از این روزها بیزار است
چشمم از این هفته ها گریان است
نفسم سرد است
دستانم سرد است
اما کو دستی گرم بر این سرمایم
کو نفسی گرم بر جانم
کو امیدی بر این روزهایم
کو چراغی در این شب هایم
کو آفتابی بر این سرمایم
کو گوری برای خوابم؟
هفته های تلخ
هفته های زجر
هفته های بی مهر...
ا.ه اهورا
دلم گرفته است از این آسمان آبی
دلم گرفته است از این شبهای مهتابی
دلم گرفته است آری دلم گرفته است
می خواهم تمام شهر را فریاد زنم
می خواهم تمام زمان را آتش زنم
می خواهم تمام شب را ساز زنم
دلم گرفته است
چیزی بگوی آخر ای دل چیزی بگوی
بگو به من چه کس را می خواهی
بگو تا به کی این چنین میمانی
بگو به خاطر که این چنین حیرانی!
مگر کسی هم هست که به خاطرش گریانی!
دلم گرفته است
گریه هایم را چه کس خواهد دید؟
قلب من را چه کس خواهد چید؟
اسمان هم به حالم نمی گرید
هیچ پرنده ای به یا دم نمی خواند
هیچ شمعی به یادم نمی سوزد
بد جوری دلم گرفته است
آری دلم گرفته است
دلم گرفته است...
ا.ه اهورا
چی کسی مرا با نگاهش سرمست خواهد کرد
همه روز در این فکرم ظلمتم را چه کس روشن خواهد کرد
بی سرانجام و بی سرانجام و بی هدف
متنفر از هر چه بوده و هست
زیباترین سلام را چه کسی بر من خواهد کرد!
چرا چشمم از روز بیزار است
چرا دلم این گونه بی تاب است
چرا معجزه بر قلبم نیست اثر
عشق! چرا نمیگیری سراغ از من
مرا با دروغهایت بسوزان و بسوزان
تا شاید احساس کنم زندگی زیباست
امیدی واهی به کسی
دلی بی قرار به کسی
ای کاش می توانستم خودم را گول زنم
ای کاش می توانستم همچون مردم بخندم
اما افسوس و افسوس و افسوس
زیرا کسی نیست که زیباترین سلام را بر من هدیه کند
ا.ه اهورا
باز پاییز آمد و من زنده شدم
نفسی میکشم و هوا را لمس خواهم کرد
پاهایم برگ فرش خیابان را لمس میکند
و آفتاب دیگر قدرت آن را ندارد زجرم دهد
اه. اگر بهار نمی آمد زنده می ماندم
در برابر آفتاب می ایستم
او را تحقیر میکنم
و زنده بودنم را به درختان نشان میدهم.
بودنم را درک میکنم و ابرهای تیره
سایه بان دائمیم خواهند بود
آه. اگر بهار نمی آمد زنده میماندم
ا.ه اهورا
باران رود را
و تو مرا می سازی
و من خانه ای کوچک
و هر چند کوچک
اما بزورگ در قلبم.
نغمه ام از برای توست
دردم از فراغ تو
بی تو به همه چیز نا امید...
ای کاش تو کوزگر بودی و من آن کوزه تو
ای کاش می شد عطشت سیراب از من
و من تو را جان می دادم و تو مرا
ای کاش می شکستند تمام کوزه ها
و من بودم تنها کوزه تو
اگر می شد میدید چشمانت تنها مرا
و من بودم تنها چراغ تو.
تو می کردی زیبا ترین بوسه ها را نثارم
تمام لحظه هایت لبریز من بود
و من تنها کسی بودم که تو می شناختی.
ولی افسوس
که کوزه ها فراوانند و خورشید تابان
و چشمانت به نور رنجان من چه نیاز!
خانه ها زیادند و خانه کوچک من تنها...
ا.ه اهورا
چهار طرفم دیوار است
چهار طرف دیوارها کوه است
چهار طرف کوه ها را نمیدانم!
شهر من مرده است
مردمانش مرده اند
هیچ کس سخن نمیگوید
و صدایی گر شندیدی صدای تازیانه نامردمان است...
همه را کشته اند
هفته ها را کشته اند
پرنده را کشته اند
خدا را کشته اند
تنها دیوار مانده است و خود مانده اند و کو ه مانده است و خود...
میدانید از که میگویم؟
از جلادان سیه جامه و سپید کلاه میگویم.
از شیاطین سیه جامه و سیه کلاه میگویم.
تنها آسمان آزاد است
تنها راه فرار پرواز است
آزاد زیستن را نمی دانم
آزاد زیستن را نمی توانم
در اینجا آزاد زیستن جرم است
و اما آزاد مردن پرواز است
تنها راه بودن مردن است
وتنها راه بودن پرواز است
و تنها راه پرواز آسمان
و من دنبال پروازم...
ا.ه اهورا
برخیزید و ببینید که چگونه آرزوهایم را خاک میکنم.
آری! برخیزید و بخندید به دستانم که چگونه خاک را نیمی بر سرم ونیمی بر دلم میریزد .
ای کاش می توانستید بگریید میتوانستید ای کاش یک قطره تنها یک قطره برای من و خود بگریید.
اگر میفهمیدید که ای کاش میفهمیدید یک قطره اشک شما چه معجزه ها خواهد کرد
آن وقت به اندازه دریا میگریستید.
نمی دانید روزگار را
تکرار خود را
سرانجام خود را
درماندگی خود را.
روزگار بی سرانجام را به چه عبارتی می توانید بگویید؟
اگر میفهمیدید غم نامه ای می سرایدید و تمام آن را همچون زنگی من پر از تکرار غم میکردید.
این بیهوده زیستن را نمیفهمید شاد و خندانید.
اگر میفهمیدید که ای کاش نمیفهمیدم و ای کاش میفهمیدید
همچون من آرزوهایتان را خاک میکردید
آن وقت مرا درک میکردید.
آری! برخیزید و ببینید دنیای بی عشق خود را
دنیایی که عشق را باید خرید
دنیایی که مردمانش به چند سکه ارزان خود را می فروشند.
چشمانی که تنها زرد را میبیند
تنها زر را میبیند.
تنها من تنها!
برخیزید و بخندید که جز خنده شما را نیست هیچ کار.
اگر میفهمیدید که ای کاش میفهمیدید
که شما مرا نمیفهمید و ای کاش تنها یک قطره
فقط یک قطره اشک می ریختید.
ای کاش میفهمیدید...
ا.ه اهورا