تبليغاتX
شعر و ادبیات
مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی بر دلم باریدی ای افسوس بر سر گورم نباریدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:39  توسط اهورا  | 

راه در جنگل اوهام گم است
سینه بگشای چو دشت
 اگرت پرتو خورشید حقیقت باید
 وقتی از جنگل گم
 پا نهادب بیرون
و رها گشتی
 از آن گره کور گمار
ناگهان آبشاری از نور
 بر سرت می ریزد
 و آسمان
 با همه پهناوری بی مرزش
در تو می آمیزد
ای فراز آمده از جنگل کور
هستی روشن دشت
 آشکارا بادت
بر لب چشمه خورشید زلال
 جرعه نور گوارا بادت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:51  توسط اهورا 

هجوم غرت شب بود و خون گرم شفق
هنوز می جوشید
 هنوز پیکر گلگون آفتاب شهید
بر آن کرانه دشت کبود می جنبید
هنوز برکه غمگین به یاد می آورد
پرده رنگی روزی که دم به دم می کاست
 تو با چراغ دل خویش آمدی بر بام
 ستاره ها به سلام تو آمدند : سلام
 سلام بر تو که چشم تو گاهواره روز
 سلام برتو که دست تو آشیانه مهر
سلام بر تو که روی تو روشنایی ماست
سلام بر تو که از نور داشتی پیغام
 تو چون شهاب گذشتی بر آن سکوت سیاه
توچون شهاب نوشتی به خون روشن خویش
که صبح تازه ز خون شهید خاست
 ز بال سرخ تو خواندم در آن غغروب قفس
که آفتاب رها گشتن قناری هاست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:51  توسط اهورا 

ما از نژاد آتش بویدم
همزاد آفتاب بلند اما
 با سرنوشت تیره خکستر
عمری میان کوره بیداد سوختیم
او چون شراره رفت
من با شکیب خکستر ماندم
کیوان ستاره شد
تا برفراز این شب غمنک
امید روشنی را
با ما نگاه دارد
 کیوان ستاره شد
تا شب گرفتگان
 راه سپید را بشناسند
 کیوان ستاره شد
 که بگوید
آتش
 آنگاه آتش است
 کز اندرون خویش بسوزد
 وین شام تیره را بفروزد
من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را
 دردستهای روشن او می گذاشتم
 من در تمام این شب یلدا
 ایمان آفتابی خود را
 از پرتو ستاره او گرم داشتم
 کیوان ستاره بود
 با نور زندگانی می کرد
با نور درگذشت
او در میان مردمک چشم ما نشست
 تا ایم ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاریم

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:50  توسط اهورا 

 ای شادی
آزادی
 ای شادی آزادی
روزی که تو بازایی
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟
غم هامان سنگین است
دل هایمان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
 ما سر تا پا دردیم
 ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم
وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نام تو را در دل
 چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
 وقتی که در آن کوچه تاریکی
شب از پی شب می رفت
 و هول سکوتش را
 بر پنجره فروبسته فرو می ریخت
 ما بانگ تو را با فوران خون
چون سنگی در مرداب
 بر بام و در افکندیم
وقتی که فریب دیو
در رخت سلیمانی
 انگشتر را یکجا با انگشتان می برد
 ما رمز تو را چون اسم اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح
 از اینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
 می گفتیم
از روشنی از خوبی
 از دانایی از عشق
از ایمان از امید
می گفتیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خک چمن می شد
 آن نور که در اینه می رقصید
 در خلوت دل با ما نجوا داشت
 با هر نفسی مژده دیدار تو می آورد
در مدرسه در بازار
درمسجد در میدان
در زندان در زنجیر
ما نام تو را زمزمه می کردیم
 آزادی آزادی آزادی
آن شبها آن شب ها آن شب ها
آن شبهای ظلمت وحشت زا
آن شبهای کابوس
 آن شبهای بیداد
 آن شبهای ایمان
 آن شبهای فریاد
آن شبهای طاقت و بیداری
 در کوچه تو را جستیم
بر بام تو را خواندیم
 آزادی آزادی آزادی
 می گفتم
روزی که تو بازایی
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواهم داشت
وین بیرق خونین را
 بر بام بلندتو
 خواهم افراشت
 می گفتم
 روزی که تو بازایی
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای توخواهم ریخت
وین حلقه بازو را
 در گردن مغرورت
 خواهم آویخت
ای آزادی بنگر آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
 از خون است
 این حلقه گل خون است
گل خون است
 ای آزادی
 از ره خون می ایی اما
 می ایی و من در دل می لرزم
 این چیست که در دست تو پنهان است ؟
 این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی ایا با زنجیر
 می ایی ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:50  توسط اهورا 

بی مرغ آشیانه چه خالی ست
خالی تر آشیانه مرغی
جفت خود جداست
 آه ای کبوتران سپید شکسته بال
اینک به آشیانه دیرین خوش آمدید
اما دلم به غارت رفته ست
با آن کبوتران که پریدند
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:49  توسط اهورا 

 بانگ خروس از سرای دوست برآمد
خیز و صفا کن که مژده سحر آمد
چشم تو روشن
 باغ تو آباد
 دست مریزاد
 هشت حافظ به همره تو که آخر
 دست به کاری زدی و غصه سر آمد
بخت تو برخاست
صبح تو خندید
 از نفست تازه گشت اتش امید
وه که به زندان ظلمت شب یلدا
نور ز خورشید خواستی و برآمد
گل به کنار است
 باده به کار است
 گلشن و کاشانه پر ز شور بهاراست
بلبل عاشق ! بخوان به کام دل خویش
باغ تو شد سبز و سرخ گل به بر آمد
جام تو پر نوش
کام تو شیرین
روز تو خوش باد
کز پس آن روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آمد
رزم تو پیروز
بزم تو پر نور
 جام به جام تو می زنم ز ره دور
شادی آن صبح آرزو که ببینیم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:49  توسط اهورا 

برداشت آسمان را
 چون کاسه ای کبود
و صبح سرخ را
 لاجرعه سر کشید
آنگاه
 خورشید در تمام وجودش طلوع کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:49  توسط اهورا 

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
 من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
 ناگهان حس کردم
که کسی
 آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
 می چکید از گل سیب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:48  توسط اهورا 

گردنی می افراشت
سرش از چرخ فراتر می رفت
 آسمان با همه اخترهاش
 بوسه می زد به سر انگشتش
سکه خورشید
بود در مشتش
یک سر و گردن
 گاه
نه کم از فاصله کیهانی ست
وز سرافرازی تا خواری
جز یک سر مو فاصله نیست
او سری خم کرد
و آسمان با همه اخترهاش
دور شد از سر او
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:48  توسط اهورا 

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
 به خواب می ماند
 پرنده در قفس خویش
 خواب می بیند
پرنده در قفس خویش
به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد
پرنده می داند
 که باد بی نفس است
و باغ تصویری ست
 پرنده در قفس خویش
خواب می بیند
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:47  توسط اهورا 

باگریه می نویسم
از خواب
با گریه پا شدم
 دستم هنوز
در گردن بلند تو آویخته ست
 و عطر گیسوان سیاه تو با لبم
 آمیخته ست
 دیدار شد میسر و با گریه پا شدم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:47  توسط اهورا 

شب همه غم های عالم را خبر کن
بنشین و با من گریه سر کن
 گریه سر کن
ای جنگل ای انبوه اندوهان دیرین
 ای چون دل من ای خموش گریه آگین
 سر در گریبان در پس زانو نشسته
 ابرو گره افکنده چشم از درد بسته
 در پرده های اشک پنهان کرده بالین
ای جنگل ای داد
 از آشیانت بوی خون می آورد باد
بر بال سرخ کشکرک پیغام شومی ست
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد ؟
ای جنگل ای شب
ای بی ستاره
 خورشید تاریک
اشک سیاه کهکشان های گسسته
ایینه دیرینه زنگار بسته
دیدی چراغی را که در چشمت شکستند ؟
 ای جنگل ای غم
 چنگ هزار آوای باران های ماتم
 در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق ؟
مرغی که می خواند
 مرغی که با آوازش از کنج قفس پرواز می کرد
مرغی که می خواست
پرواز باشد
 ای جنگل ای حیف
همسایه شب های تلخ نامرادی
 در آستان سبز فروردین دریغا
آن غنچه های سرخ را بر باد دادی
ای جنگل ای پیوسته پاییز
 ای آتش خیس
 ای سرخ و زرد ای شعله سرد
ای در گلوی ابر و مه فریاد خورشید
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد؟
ای جنگل ای در خود نشسته
پیچیده با خاموشی سبز
خوابیده با رویای رنگین بهار نغمه پرداز
 زین پیله کی آن نازنین پروانه خواهد کرد پرواز ؟
ای جنگل ای همراز کوچک خان سردار
هم عهد سرهای بریده
پر کرده دامن
 از میوه های کال چیده
 کی می نشیند درد شیرین رسیدن
 در شیر پستانهای سبزت ؟
ای جنگل ای خشم
 ای شعله ور چون آذرخش پیرهن چک
با من بگو از سرگذشت آن سپیدار
آن سهمگین پیکر که با فریاد تندر
چون پاره ای از آسمان افتاد بر خک
ای جنگل ای پیر
بالنده افتاده آزاد زمینگیر
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها
ای جنگل ! اینجا سینه من چون تو زخمی ست
اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:47  توسط اهورا 

ای صبح
 ای بشارت فریاد
 امشب خروس را
 در آستان آمدنت
سر بریده اند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:46  توسط اهورا 

تا نیاراید گیسوی کبودش را به
شقایق ها
صبح فرخنده
در ایینه نخواهد خندید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:46  توسط اهورا 

گلوی مرغ سحر را بریده اند و هنوز
 در این شط شفق آواز سرخ او جاری است


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:45  توسط اهورا 

 در گشودند به باغ گل سرخ
 و من دل شده را
به سراپرده رنگین تماشا بردند
 من به باغ گل سرخ
 با زبان بلبل خواندم
 در سماع شب سروستان دست افشاندم
 در پریخانه پر نقش هزار اینه اش
خویشتن را به هزاران سیما دیدم
با لب اینه خندیدم
 من به باغ گل سرخ
 همره قافله رنگ و نگار
به سفر رفتم
از خک به گل
 رقص رنگین شکفتن را
 در چشمه نور
 مژده دادم به بهار
من به باغ گل سرخ
زیر آن ساقه تر
 عطر را زمزمه کردم تا صبح
من به باغ گل سرخ
درتمام شب سرد
روشنایی را خواندم با آب
 و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:45  توسط اهورا 

باز طوفان شب است
هول بر پنجره می کوبد مشت
شعله می لرزد در تنهایی
باد فانوس مرا خواد کشت؟


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:44  توسط اهورا 

ای دریغا چه گلی ریخت به خک
چه بهاری پژمرد
 چه دلی رفت به باد
 چه چراغی افسرد
هر شب این دلهره طاقت سوز
خوابم از دیده ربود
هر سحر چشم گشودم نگران
 چه خبر خواهد بود ؟
سرنوشت دل من بود درین بیم و امید
آه ای چشمه نوشین حیات
ای امید دلبند
گرچه صد بار دلم از تو شکست
هیچ گاه از لب نوشت نبریدم پیوند
آخر ای صبحدم خون آلود
 آمد آن خنجر بیداد فرود
شش ستاره به زمین در غلتید
شش دل شیر فروماند از کار
 شش صدا شد خاموش
بانگ خون در دل ریشم برخاست
پر شدم از فریاد
هفتمین اختر صبح سیاه
 دل من بود که بر خک افتاد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:44  توسط اهورا 

 آسمان زیر بال اوج تو بود
 چون شده ای دل که خکسار شدی ؟
 سر به خورشید داشتی و دریغ
زیر پای ستم غبار شدی
ترسم ای دلنشین دیرینه
 سرگذشت تو هم زیاد رود
 آرزومند را غم جان نیست
آه اگر آرزو به باد رود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:44  توسط اهورا 

 خبر کوتاه بود
 اعدامشان کنید
 خروش دخترک برخاست
 لبش لرزید
 دو چشم خسته اش از اشک پر شد
 گریه را سر داد
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم
چرا اعدامشان کردند ؟
 می پرسد ز من با چشم اشک آلود
عزیزم دخترم
 آنجا شگفت انگیز دنیایی ست
 دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا
طلا : این کیمیای خون انسان ها
 خدایی می کند آنجا
شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
 هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست
 در آنجا حق و انسان و حرفهایی پوچ و بیهوده ست
 در آنجا رهزنی آدمکش خونریزی آزاد است
 و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم
 آنان
 برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدام شان کردند
و هنگامی که یاران
با سرود زندگی بر لب
به سوی مرگ می رفتند
امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند
به شوق زندگی آواز می خواندند
 و تاپایان ره راه روشن خود با وفا ماندند
عزیزم
 پک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز
 تو در من زنده ای من در تو ما هرگز نمی میریم
 من و تو با هزاران دگر
 این راه را دنبال می گیریم
از آن ماست پیروزی
از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم
 کار دنیا رو به آبادی ست
 و هر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز
 نوید روز آزادی ست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:43  توسط اهورا  |