تبليغاتX
شعر و ادبیات
مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی بر دلم باریدی ای افسوس بر سر گورم نباریدی.

و ناگه به میان بر آمدند سربازان فاتح

که همه فغان ما سرود بی اعتقاد اینان بود

و همه فریاد شدند

رسم ما عدالت است و زیبایی

نیمی اشک و نیمی شک

ما که قرون را خون گریه کردیم

دریغ که تبسمی بس

الا یاران بنگرین که بغضی دیرینه به گلویمان نشاندند

آزاد و فاتح جملگی راه شدند

همگی خام شدند

و به آنی اهرمن نام شدند

نسل در نسل تپید این کینه دیرینه من

و در این نافرجام با همه پختگی ام خامم کرد

شاه بیت غزلم می رقصید

آمد و تا ازل حرامم کرد

و من آنگاه به یادم آمد

تا ابد بر تو و بی داد تو خواهم شورید

پ.ا آزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 1:23  توسط اهورا  | 

بر دو پای ایستاده خیره به نگاه خیره اش

شور بختی چنین را آغازی بود اینک

رازش چه بود براستی رازش چه بود!

لحظه پلید را سپیدی به نام زدیم

حرامت باد آن شور حرامت باد

آن رسم عهد نطفه ای به گور بود

ما رقصان به تماشا بودیم

تعبیر چشمان فروبسته چنین بود

سرخ بسان مستی ناسیراب

پنجه به خیال میزیم

شور بختی چنین را آغازی بوذ اینک

پ.ا آزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:8  توسط اهورا  | 

به تو گفتم راه را بر تو پیمودم ماه را

آه! که از تو سرودم آه را

اقامت غمت از وجود راه بود

که راهزنی بود و سجودی شاد بود

بر تو طلبی بود و راهت جز این نبود

بشکن بت رخ وفا باز را

ای قبا سوخته ای سرمست

وای که واعظ بی جانی و نمی دانی

ز چه رو پنهانی

عاقبت دم به ذم

 دست به دست

نهان خواهد  شد ز چه روی پنهانی

پ.ا آزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 13:21  توسط اهورا  | 

نوابر ماه مه آلود

ماه روح من

ماه دواری بر خاک ناپاک عمیق عتیق

ماه نیایش بازی

ماه سرود افرازی

ماه به شب بد کردن

ماه تو را گم کردن

پ.ه آزاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:46  توسط اهورا  | 

چشم را باز کنید لاله ها منتظرند

به یرشان برویم.

چشم را باز کنیم خاک پاشان برویم.

دیدشان خوناب

همه گریان خفتند

و چه معصوم به من می گفتند

لاله ها منتظرند

به سرشان رفتم

همه عدل و داد بود

همه با خون وضو می کردند.

ای همه زنده به این خاک قریب تو بخوان

عدل علی را تو بجوی تیغ علی را

لاله ها منتظرند

ا.ه آزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:38  توسط اهورا  | 

 گاهی به خدایی

دستی به ستودن نیست به خود آی

نگران اشک شمع است

نگاه باید کرد 

 بر سرش هلهله کن

بی نوا یاد بیار

آن همه خاطره بر باد بیار

که همه حسن بدان است

خرابات بیار.

برده جان از تن

آن یاد چنین می خواند:

فربه  و چاق و دهنگیرت کنند

عاقبت نفرینت کنند

نقاب حسن ترس است یارا

شب پر از زنجیر بر دست است یارا.

پ.ا آزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:18  توسط اهورا  |