تبليغاتX
شعر و ادبیات
مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی بر دلم باریدی ای افسوس بر سر گورم نباریدی.
اعدام مرتضی کيوان

از عموهايت

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه

به خاطر سايه ی بام کوچکش

به خاطر ترانه ئی

کوچک تر از دست های تو

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا

به خاطر يک برگ

به خاطر يک قطره

روشن تر از چشم های تو

نه به خاطر ديوارها – به خاطر يک چيز

نه به خاطر همه انسان ها – به خاطر نوزاد دشمنش شايد

نه به خاطر دنيا – به خاطر خانه تو

به خاطر يقين کوچکت

که انسان دنيائی است

به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم

به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من

و لب های بزرگ من

بر گونه های بی گناه تو

به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی

به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای

به خاطر يک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود ببينی

به خاطر يک سرود

به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها

به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ

نه به خاطر شاهراه های دور دست

به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد

به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک

به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام

به خاطر تو

به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند،

به ياد آر

عموهايت را می گويم

از مرتضی سخن می گويم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:45  توسط اهورا  | 

جخ امروز

از مادر نزاده‌ام

نه

عمرِ جهان بر من گذشته‌است.

نزدیک‌ترین خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.

بارها به خون‌مان کشیدند

به یاد آر،

و تنها دستاوردِ کشتار

نان‌پاره‌ی بی‌قاتقِ سفره‌ی بی‌برکت ما بود.

اعراب فریبم دادند

برجِ موریانه را به دستانِ پُرپینه‌ی خویش بر ایشان در گشودم

مرا و همه‌گان را بر نطعِ سیاه نشاندند و

گردن زدند.

نماز گزاردم و قتل عام شدم

که رافضی‌ام دانستند.

نماز گزاردم و قتل عام شدم

که قِرمَطی‌ام دانستند.

آن‌گاه قرار نهادند که ما و برادران‌مان یک‌دیگر را بکشیم و

این

کوتاه‌ترین طریقِ وصول به بهشت بود!

به یاد آر

که تنها دستاوردِ کشتار

جُل‌پاره‌ی بی‌قدرِ عورتِ ما بود.

خوشبینیِ برادرت ترکان را آواز داد

تو را و مرا گردن زدند.

سفاهتِ من چنگیزیان را آواز داد

تو را و همه‌گان را گردن زدند.

یوغِ ورزاو بر گردن‌مان نهادند.

گاوآهن بر ما بستند

بر گرده‌مان نشستند

و گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردند

که بازماندگان را

هنوز از چشم

خونابه روان است.

کوچِ غریب را به یاد آر

از غربتی به غربتِ دیگر،

تا جست‌وجوی ایمان

تنها فضیلتِ ما باشد.

به یاد آر:

تاریخ ما بی‌قراری بود

نه باوری

نه وطنی.


نه،

جخ امروز

از مادر

نزاده‌ام.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:42  توسط اهورا  | 

یاددارم درغروبی سردسرد میگذشت ازکوچه ی مادوره گرد دادمیزد:کهنه قالی میخرم دسته دوم جنس عالی میخرم کاسه وظرف سفالی میخرم گرتداری کوزه خالی میخرم اشک درچشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشیدبغضش شکست: اول ماه است ونان درسفره نیست ای خداشکرت ولی این زندگیست؟! بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقاسفره خالی میخرید؟...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:52  توسط اهورا  | 

سلام!

 حال همه ی ما خوب است

 ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،

 كه مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

 با این همه عمری اگر باقی بود طوری از كنار زندگی می گذرم

 كه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد ونه این دل ناماندگار بی درمان!

 تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود

 می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

 اما تو لا اقل ، حتی هر وهله گاهی ،

هر از گاهی ببین انعكاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام خانه ای خریده ام

 بی پرده ، بی پنجره ،بی در ،بی دیوار...هی بخند !

بی پرده بگویمت چیزی نمانده است،

من چهل ساله خواهم شد

 فردا را به فال نیك خواهم گرفت

دارد همین لحظه یك فوج كبوتر سپید از فراز كوچه ی ما می گذرد

 با بوی نام های كسان من می دهد

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟

 نه ری را جان نامه ام باید كوتاه باشد

 ساده باشد بی حرفی از ابهام وآینه ،

 از نوبرایت می نویسم

 حال همه ی ما خوب است اما تو باور مكن!

(علی صالحی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:51  توسط اهورا  | 

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
در دلم باریدی … ای افسوس
بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزید
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ، ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ، از عشق هم خسته

غنچه ی شوق تو هم خشکید
شعر ، ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب دردآلود
جان من بیدار شد ، بیدار

بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من ، نقش خوابی بود

ای خدا … بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را ؟

دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دیغا ، درجنوب ! افسرد

بعد از او دیگر چه می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم؟
اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 1:43  توسط اهورا  | 

چه سجد مگر تو به خود مي كني به سجد مبر

به پهن دريا ديدي كه مردم چالاك برآورند ز اعماق آب تيره دودر

به قصه نيز شنيدي كه رفت و در ظلمات كنار چشمه جاويد جست

اسكندر

همين ترانه شنوفتي كه حق و جاه كسان نمي دهندكسان را به

تخت و درد سر

نه سعد سلمانم من كه ناله بردارم كه پستي آمد ازين بركشيده با

من بر

چوگاه رفعتم از رفعتي نصيب نبودكنون چه مويه ام كه افتادم به

پست اندر در

مرا حكايت پيرار و پارس پنداري ز ياد رفته كه با ما نه خشك بود و نه

تر

نه جخ شباهتمان با درخت باروري كه يك بدانسال افتادست ثمر

ديگر

كه ساليان دراز است كين حكايت فخر حكايتيست كه تكرار ميشود

به كنر

نه فخر،باش بگويم چيست تا داني

رقيق مايع درختي كه مي شكوفت بر

درآن وقاحت شورآبه كز خجالت آب به تندبادي بر خاك تن زند آذر

تو هم به پرده مايي پدر

مگردان راه مكن نواي غريبانه سربه زيروزبر

چت اوفتاده كه مي ترسي ار گشايي چشم،تورا مس آيد روياي پر

تلائلوي زر

چت اوفتاده كه مي ترسي ار به خود جنبي ز عرش شعله درافتي

به فرش خاكستر

به وحشتي كه بيوفتي ز تخت چوبي خويش به خاك ريزدت احجار

كاغذين افسر

تورا كه كثرت زر تار زر پرستي نيست،كلاه خويش پرستي چه مي

نهي بر سر

تورا كه پايه برآب است و كار مايه خراب چه پي فكندندت در سيل بار

اين بندر

توكز معامله جز باد دستگيرت نيست حديث باد فروشان چه ميكني

باور

حكايتي عجب است اين

نديدي كه كسان به تيغ كينه فكندندمان به كوي و گذر

چراغ علم نديدي به هركجا كشتند زدند آتش هرجا به نامه و دفتر

زمين ز خون رفيقان من خزاب گرفت

چنين به سردي در سرخي شفق منگر

يكي به دفتر مشرق ببين پدر

كه نوشت به هر سحيفه سرودي ز فتحه تازه بشر

بدان زمان كه به ايران به خاك و خون غلتند به پايمردي ياران من به

خيابان در

مرا تو درس فرومايگي آموزي كه توبه نامه نويسم به كام دشمن بر

نجات تن را زنجير روح خويش كنم

ز راستي بنشانم فريب را برتر

ز صبح تابان برتابم اي دريغاروي به شام تيره رو درسفق سپارم سر

قباي ديوب مثبوت قلب بفروشم،شرف سرانه دهم

وانگهي خرم جل خر

مرا به پند فرومايه جان خود مگذار كه تفته نيايدم آهن بدين حقير آذر

تو راه راحت جان گيرو من مقام مصاب

تو جاي امن و امان گيرو من طريق خطر

احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 1:25  توسط اهورا  |