از عموهايت
نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه ی بام کوچکش
به خاطر ترانه ئی
کوچک تر از دست های تو
نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشن تر از چشم های تو
نه به خاطر ديوارها – به خاطر يک چيز
نه به خاطر همه انسان ها – به خاطر نوزاد دشمنش شايد
نه به خاطر دنيا – به خاطر خانه تو
به خاطر يقين کوچکت
که انسان دنيائی است
به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم
به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من
و لب های بزرگ من
بر گونه های بی گناه تو
به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی
به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها
به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ
نه به خاطر شاهراه های دور دست
به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند،
به ياد آر
عموهايت را می گويم
از مرتضی سخن می گويم.
از مادر نزادهام
نه
عمرِ جهان بر من گذشتهاست.
نزدیکترین خاطرهام خاطرهی قرنهاست.
بارها به خونمان کشیدند
به یاد آر،
و تنها دستاوردِ کشتار
نانپارهی بیقاتقِ سفرهی بیبرکت ما بود.
اعراب فریبم دادند
برجِ موریانه را به دستانِ پُرپینهی خویش بر ایشان در گشودم
مرا و همهگان را بر نطعِ سیاه نشاندند و
گردن زدند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که رافضیام دانستند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که قِرمَطیام دانستند.
آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را بکشیم و
این
کوتاهترین طریقِ وصول به بهشت بود!
به یاد آر
که تنها دستاوردِ کشتار
جُلپارهی بیقدرِ عورتِ ما بود.
خوشبینیِ برادرت ترکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهتِ من چنگیزیان را آواز داد
تو را و همهگان را گردن زدند.
یوغِ ورزاو بر گردنمان نهادند.
گاوآهن بر ما بستند
بر گردهمان نشستند
و گورستانی چندان بیمرز شیار کردند
که بازماندگان را
هنوز از چشم
خونابه روان است.
کوچِ غریب را به یاد آر
از غربتی به غربتِ دیگر،
تا جستوجوی ایمان
تنها فضیلتِ ما باشد.
به یاد آر:
تاریخ ما بیقراری بود
نه باوری
نه وطنی.
نه،
جخ امروز
از مادر
نزادهام.
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،
كه مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود طوری از كنار زندگی می گذرم
كه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد ونه این دل ناماندگار بی درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لا اقل ، حتی هر وهله گاهی ،
هر از گاهی ببین انعكاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ،بی در ،بی دیوار...هی بخند !
بی پرده بگویمت چیزی نمانده است،
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیك خواهم گرفت
دارد همین لحظه یك فوج كبوتر سپید از فراز كوچه ی ما می گذرد
با بوی نام های كسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟
نه ری را جان نامه ام باید كوتاه باشد
ساده باشد بی حرفی از ابهام وآینه ،
از نوبرایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است اما تو باور مكن!
(علی صالحی
پشت شیشه برف می بارد
مو سپید آخر شدی ای برف
چون نهالی سست می لرزید
دیگرم گرمی نمی بخشی
غنچه ی شوق تو هم خشکید
بعد از او بر هر چه رو کردم
ای خدا … بر روی من بگشای
دیدم ای بس آفتابی را
بعد از او دیگر چه می جویم؟
پشت شیشه برف می بارد
چه سجد مگر تو به خود مي كني به سجد مبر
به پهن دريا ديدي كه مردم چالاك برآورند ز اعماق آب تيره دودر
به قصه نيز شنيدي كه رفت و در ظلمات كنار چشمه جاويد جست
اسكندر
همين ترانه شنوفتي كه حق و جاه كسان نمي دهندكسان را به
تخت و درد سر
نه سعد سلمانم من كه ناله بردارم كه پستي آمد ازين بركشيده با
من بر
چوگاه رفعتم از رفعتي نصيب نبودكنون چه مويه ام كه افتادم به
پست اندر در
مرا حكايت پيرار و پارس پنداري ز ياد رفته كه با ما نه خشك بود و نه
تر
نه جخ شباهتمان با درخت باروري كه يك بدانسال افتادست ثمر
ديگر
كه ساليان دراز است كين حكايت فخر حكايتيست كه تكرار ميشود
به كنر
نه فخر،باش بگويم چيست تا داني
رقيق مايع درختي كه مي شكوفت بر
درآن وقاحت شورآبه كز خجالت آب به تندبادي بر خاك تن زند آذر
تو هم به پرده مايي پدر
مگردان راه مكن نواي غريبانه سربه زيروزبر
چت اوفتاده كه مي ترسي ار گشايي چشم،تورا مس آيد روياي پر
تلائلوي زر
چت اوفتاده كه مي ترسي ار به خود جنبي ز عرش شعله درافتي
به فرش خاكستر
به وحشتي كه بيوفتي ز تخت چوبي خويش به خاك ريزدت احجار
كاغذين افسر
تورا كه كثرت زر تار زر پرستي نيست،كلاه خويش پرستي چه مي
نهي بر سر
تورا كه پايه برآب است و كار مايه خراب چه پي فكندندت در سيل بار
اين بندر
توكز معامله جز باد دستگيرت نيست حديث باد فروشان چه ميكني
باور
حكايتي عجب است اين
نديدي كه كسان به تيغ كينه فكندندمان به كوي و گذر
چراغ علم نديدي به هركجا كشتند زدند آتش هرجا به نامه و دفتر
زمين ز خون رفيقان من خزاب گرفت
چنين به سردي در سرخي شفق منگر
يكي به دفتر مشرق ببين پدر
كه نوشت به هر سحيفه سرودي ز فتحه تازه بشر
بدان زمان كه به ايران به خاك و خون غلتند به پايمردي ياران من به
خيابان در
مرا تو درس فرومايگي آموزي كه توبه نامه نويسم به كام دشمن بر
نجات تن را زنجير روح خويش كنم
ز راستي بنشانم فريب را برتر
ز صبح تابان برتابم اي دريغاروي به شام تيره رو درسفق سپارم سر
قباي ديوب مثبوت قلب بفروشم،شرف سرانه دهم
وانگهي خرم جل خر
مرا به پند فرومايه جان خود مگذار كه تفته نيايدم آهن بدين حقير آذر
تو راه راحت جان گيرو من مقام مصاب
تو جاي امن و امان گيرو من طريق خطر
احمد شاملو